چقدر با آدم بی شعور سر و کار داشتن سخته ؛ وقتی یارو توی کلش هیچی نیست تو هرچقدر هم خودت رو بکشی که حالیش کنی اون نمیفهمه ... این روزها توی محل کارم خیلی اذیت میشم ... این روزها فقط از خدا میخوام بهم صبر بده
1. دقیقا دو هفته هست که دارم مریض داری میکنم اول از همه آقا مسعود مریض شدن که مطمئنا از همکارهای محترم گرفتن و چندروز توی خونه خوابیدن بعدش ادامه بیماری رو سپردن به آوا خانوم و یک هفته پدر من کلا دراومد از بس که درجه تب اندازه گرفتم نصفه شب از صدای جیغ آوا از خواب پردیدم و هی دکتر عوض کردم و الان هم چند روزیه که خودم مریضم و خدا شاهده نه وقت کردم دکتر برم و نه اینکه مرخصی برام مونده که بگیرم و استراحت کنم و الان هم از گلودرد و سردرد دارم میمیرم ... آخه این انصافه شما بگین... البته ناحق نگم خدائیش مسعود خیلی اصرار کرد که برم دکتر ولی خودم فرصت نکردم برم و شاید هم یه جورایی تنبلی کردم اصلا از بچگی از دکتر و دارو فراری بودم الانش هم همینطورم ... حتی وقتی میخوام یه مسکن بخورم انگار دارم بزرگترین ریسک دنیا رو میکنم و کلی با احتیاط و شک و تردید میخورمش.
2. قرار بود دفتر ادارمون توی این سه روز تعطیلی گذشته یه سری تعمیرات از قبیل نقاشی سقف و کاغذ دیواری و کلی خورده کاری دیگه داشته باشه... فقط دقت داشته باشید توی سه روز تعطیلی این همه کار انجام بشه (آخر برنامه ریزین بخدا)... خوب هر عقل سلیمی میگه این همه کار توی اداره به این بزرگی حداقل ده روز کار میبره ... و اینچنین شد که امروز هشتمین روزیه که ما توی این خاک و خل میام اداره و همچنان تعمیرات ادامه داره و جالب تر از همه اینکه مدیران محترم حتی دلشون نیومد یک ساعت بچه ها رو تعطیل کنند ... بابا پدر ریه هامون دراومد بی انصافها
سلام و روز بخیر
امیدوارم که تعطیلات به همه شما خوش گذشته باشه و کلی استراحت کرده باشید و همچین با روحیه ای خوب و سرشار از انرژی سال جدید رو آغاز کرده باشید... خدارو شکر ما هم تعطیلات خوبی داشتیم و یه عالمه استراحت کردیم و دو روزی هم رفتیم سمت همدان و کردستان ولی از رفتن به کرمانشاه صرفه نظر کردیم چون برنامه غذایی آوا خانوم ممکن بود بهم بریزه و توی اولین فرصت بعدی به سمت کرمانشاه و بانه سفری خواهیم داشت.
اونجا منزل پدری یکی از دوستان همسرم دعوت بودیم که برای اولین بار بود که به اونجا میرفتیم و در اصل اونها کرد کرمانشاه بودند ولی در همدان سکونت میکردند. یعنی من هرچی از مهمان نوازی و پذیرایی اونها براتون بگم کم گفتم ... این آدمهایی که ما رو برای اولین بار میدیدند آنچنان با ما گرم و صمیمی رفتار میکردند که انگار که سالهاست من اونها رو میشناسم و حتی توی نگهداری و خوابوندن آوا بهم کمک میکردند که مبادا من یه وقت احساس خستگی کنم ... بیشتر از شهر همدان دیدن کردیم جاهایی مثل باباطاهر و گنجنامه و غار علی صدر که من برای اولین بار بود میدیدم و برام جذابیت خاصی داشت... به شهر کردستان هم سری زدیم چون اونجا هم منزل یکی از دوستان دعوت بودیم و اونها هم انصافا آدمهای گرم و صمیمی ای بودند ... مسافرت خیلی کوتاهی بود ولی برای من بسیار لذت بخش و خاطره انگیز شد.
وروجک خونه ماهم خوبه و کلی با کارهای جدیدش ما رو میخندونه فقط کافیه به یه حرکتش بخندی دیگه اینقدر اون حرکت تکرار میکنه و سعی میکنه تو رو بخندونه تا خسته بشه... آوا اصلا چهاردست و پا یا سینه خیز راه نرفت و فقط به صورت نشسته حرکت میکرد و الان هم خیی اصرار داره که بایسته و شروع کنه به راه رفتن و این روزها مشغول تمرین این حرکت هستش ...
کمتر از یک ماه و نیم به تولد یکسالگیش مونده و من و پدرش تصمیم گرفتیم امسال براش فقط یه تولد سه نفره بگیریم و هزینه تولدش رو توی حسابش پس انداز کنیم و برای سال بعد براش جشن بزرگتری بگیریم که حداقل خودش هم از جشن تولدش لذت ببره...
این هم چند تا عکس از وروجک مامان:



سلام به همه دوستان خوبم

گفتم شاید توی چند روز آینده فرصت نکنم بیام عید رو تبریک بگم رو این حساب یه چند روزی پیشواز رفتم و از همین جا فرا رسیدن سال 1391 رو به همه تبریک میگم و بهترینها رو براتون آرزو میکنم...
پ.ن : راستی اگه خدا بخواد از سوم عید عازم همدان و بعد هم کرمانشاه هستیم ... لطفا اگه رستوران و یا مکان دیدنی خاصی رو میشناسید بهم معرفی کنید.
