حرفهای دل من

اصلا آدم باورش نمیشه که سال 90 هم کم کم داره تموم میشه ... حدود 50 روز بیشتر به پایان سال نمونده و من هنوز خیلی از برنامه های امسالم رو به پایان نرسوندم... باید بیشتر بجنبموقت تمام

1- اوضاع اداره مون یه کم بهم ریخته است درست مثل اوضاع ... و همه یه جورایی همه بلاتکلیف هستند منظورم از همه بیشتر بخش مدیریتی هستش. احتمالا یه تغییراتی خواهیم داشت که امیدوارم هرچی هست رو به سمت مثبت قضیه باشه (انرژی مثبت رو داشتینمژه)

2- آوا هم خوبه و روز به روز شیطنتش بیشتر میشه روی لثه هاش کمی سفید شده و همه میگن همین روزاست که دندون دربیاره ولی فعلا که از دندون خبری نیست و ما همچنان منتظریممنتظر... توی تعطیلات یه چندروزی بردیمش لاهیجان؛ جای همتون خالی بود خیلی خوش گذشت و حداقلش این بود که چندروز هوای پاک تنفس کردیم چیزی که تقریبا امسال ما توی تهران نداشتیم.

3-در مورد پست قبلم هم باید بگم که توی اولین مرحله اقدامم سعی کردم مسعود رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدم و تقریبا همه جواب گرفتم ... هنوز باهاش مستقیما در این رابطه حرف نزدم و اگه روش اول کاملا جواب داد شاید فعلا این کار رو نکنم ولی احساس میکنم مسئولیت پذیریش از قبل کمی بیشتر شده و من توی این قضیه خودم رو هم بی تقصیر نمیدونم چون بدون اینکه از اون کمک بخوام به تنهایی همه کارها رو روی دوش خودم گذاشته بودمناراحت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ توسط ممول | پيام ها ()

این روزها خیلی خوشحالم از اینکه خدا آوا رو بهمون داده و بابت این مسئله همیشه خدارو شکر میکنم که همچین فرشته ای رو بهمون هدیه داده و خونمون رو از سوت و کوری درآورده...

نمیخوام گله کنم فقط میخوام کمی دردو دل کنم ... این روزها حتی شده من روزی 10 دقیقه هم برای خودم وقت خالی نداشتم ... خوب اگه من مادرم مسعود هم پدره ولی وضعیتمون زمین تا آسمون فرق میکنه اول خودم رو میگم :

ساعت 7 صبح مادرم میاد و آوا رو بهش تحویل میدم میرم اداره ... ساعت 3 بعداظهر میرسم خونه و مادرم میره خونشون و من میمونم اون وروجک ... تا ساعت 6 و 7 باهاش بازی میکنم حمامش میکنم و خلاصه به کارهای مربوط به اون میرسم تا اینکه بخوابه و من میرم سراغ کارهای آشپزخونه البته باید به صورت mp3 انجام بدم چون هرآن ممکنه که آوا بیدار شه ونزاره به کارهام برسم حدود ساعت 9 بیدار میشه و باید سوپش رو که هرروز هم به صورت تازه باید پخته بشه رو بهش میدم میخوره باز دلش بازی میخواد و از تنها موندن بدش میاد مجبورم کنارش بمونم و باهاش بازی کنم تا اینکه خسته بشه و حدود ساعت 10-11 بخوابه این وسطها یه شام فوری میخورم (چون رژیم دارم معمولا سالاد یا سوپ میخورم) بعد میرم که آشپزخونه رو جمع و جور کنم و حدود ساعت 12 هم از هوش میرم تا اینکه دوباره 7 صبح بشه و برم سرکار.(تازه این وسط نباید اخم کنم یا ناراحت به نظر برسم چون روحیه آقا مسعود حساسه و وقتی من دلم میگیره اون هم از دنیا سیر میشه)

حالا مسعود : صبح تقریبا با من از خونه میره بیرون و وقتی از شرکت برمیگره حدودا ساعت 5/7 - 8 و میاد یه استراحت کوچولو میکنه و 8-10 هم میره باشگاه و یا استخر و سونا از این حرفها ... وقتی میاد یه 20 دقیقه ای با آوا بازی میکنه تا من کمی به کارهای خونه برسم شام میخوره و بعدش هم کانالهای ماهواره رو اون قدر بالا و پایین میکنه تا اینکه فیلم مورد علاقش رو پیدا کنه و ببینه و وقتی حسابی خسته شد میخوابه.

خوب پس من چی مگه من دلم نمیخواد ورزش کنم ، استخر برم ، سریال ببینم ، درس بخونم ، کتاب بخونم ، با دوستام تلفنی صحبت کنم ، مرتب آرایشگاه برم و به خودم برسم ... بخدا ده دفعه برای کارهام برنامه ریزی کردم تا یه وقت خالی هم برای خودم داشته باشم ولی کارهای مربوط به آوا اون قدر زیادن که تقریبا به هیچ کار دیگه ای نمیرسم ... نمیدونم تا کی این وضعیت میخواد ادامه داشته باشه ولی بخدا منم آدمم حق دارم یه کم برای خودم هم باشم مگه نه؟؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط ممول | پيام ها ()

سلام

یه دو سه روزی میشه که آوا مریض شده ... البته برای اولین باره که سرما خورده توی این هشت ماه اصلا نزاشتم مریض بشه... یعنی اگه بگم دقیقا دو شبه که من نخوابیدم باورتون نمیشه... تبش خیلی بالا بود و من همش درحال اندازه گیری تب و پاشویه کردنش بودم...

مسعود هم یا با من بیدار بود یا وقتی میخوابید کابوس میدید و از خواب میپرید... خلاصه این دو سه روز خیلی سختی کشیدیم ... راستش تازه من فهمیدم که پدر و مادر شدن چقدر کار سختیه... وقتی میبینی بچه ات توی تب داره میسوزه و حالش خیلی بده و تو کار زیادی از دستت برنمیاد... فقط پناه میبری به خداوند و از خودش کمک میخوای که بچه ات رو نجات بده. واقعا پدر و مادرهای ما چی کشیدن ناراحت

خدا رو شکر الان خیلی بهتره و دوره نقاهت رو طی میکنه... دیشب وقتی دیدم دوباره داره شیطنت میکنه به مسعود گفتم معلومه که حالش خوب شده... آخه این دو سه روز همش بی حال و بی قرار بود من هم که اصلا دوست ندارم قبل از یکسالگی بهش دارو بدم فقط بهش قطره استامینوفن میدادم که دردش رو تسکین بده و بخوابه.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ توسط ممول | پيام ها ()

به نظر من آدم یا یه حرفی و نمیزنه و یا وقتی زد پای حرفش وای میسته... تقریبا یکماه پیش بود که یه وامی به اسم من دراومد که تقریبا مبلغش هم بالا بود و چون من حوصله دنگ و فنگهای وام و ضامن و این حرفها رو ندارم تقریبا بی خیالش شدم تا اینکه یه روز با یکی از همکارام که تقریبا صمیمی هم هستیم سر صحبت باز شد و من جریان رو براش تعریف کردم ... یهو خودش بی مقدمه گفت برو دنبالش و ضامن اولت هم من میشم اصلا نگران نباش... من هم که چشمام از پیشنهادش گرد شده بود گفتم واقعا مشکلی نداری ضمانت کنی و خیلی با جدیت گفت آره عزیزدلم برو و خیالت راحت باشه.

خلاصه ما رفتیم و افتادیم دنبال کارهای وام و ضامن دوم رو هم پیدا کردم و بعد از آماده کردن همه مدارک لازم برای وام درست یک روز قبل رفتم که با ضامن ها هماهنگ کنم که فرداش بیان بانک برای امضا... از قرار رفتم پیش همون خانم همکار که قرار بود ضامن اولم بشه و بعد از کمی صحبت خیلی با خونسردی بهم گفت که حسابداری بهش گفته که فعلا نمیتونه ضمانت کنه ... بهش گفتم ای کاش زودتر بهم میگفتی که نمیرفتم دنبالش و با لبخند بهم گفت وا من فکر میکردم بهت گفتم ببخشید اصلا حواسم نبود... ازش تشکر کردم و اومدم بیرون و یه تماس با حسابداری گرفتم و قضیه رو پرسیدم و متوجه شدم که حتی درخواست هم به حسابداری نداده و اصلا همچین چیزی وجود نداشته...

کم کم بی خیال وام شدم واز اون جایی که این وام قسمت من بود هفته پیش مسئول اعتبارات بانک بهم زنگ زد و گفت پرونده ات هنوز رو میزم مونده پس چرا نیومدی و وقی جریان رو براش تعریف کردم گفت بیا و با همون یک ضامن وامت رو بگیرلبخند

چندروز پیش همون خانم همکار خیلی ناراحت اومد پیشم و شروع کرد به درد ودل کردن:

این خانم داره فوق لیسانس میخونه و متاسفانه وضعیت زبانش هم خیلی روبه راه نیست و از اونجایی که یه چند تا مقاله از استادشون با پیشنهاد خودش گرفته بود تا ترجمه کنه و نمره خوبی هم بابت ترجمه ها می گرفته ... رو حساب حرف دوتا از همکارامون که از مترجمهای قوی زبان هستن و بهش گفته بودن که هر کمکی که تو کار ترجمه داشته باشه رو حاضرن براش انجام بدن... ترجمه ها رو گرفته و دقیقا پیش هردو اونها میره و بعد از اینکه یه روز مقاله دستشون میمونه... فرداش میان و میگن که فرصت ترجمه کردن رو ندارن و ازش معذرت خواهی میکنند.

جریان رو برام تعریف کرد و آخرش گفت آدم یا یه حرفی رو نمیزنه یا وقتی میزنه حداقل پاش وای میسته... آخه شما بگید من الان باید به این آدم چی میگفتممتفکر

پیشاپیش یلدا مبارکقلب

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ توسط ممول | پيام ها ()
قالب وبلاگ