ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : ممول


 
 
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ : توسط : ممول

سلام به همه دوستان

چند روزیه که میخوام بیام و بنویسم مطلب هم توی ذهنم زیاده ولی نمیدونم چرا حسش نیست بنویسم شاید یکی از دلایلش ماه رمضون باشه ... یه جورایی آدم دوست داره توی این ماه فقط آرامش داشته باشه و بیشتر به خدا نزدیک بشه و انجام کارهای غیرضروری رو کنسل کنه من خودم دوتا وقت دکتر داشتم که هردو رو موکول کردم به بعد از این ماه عزیز و بیشتر دوست دارم کسی کاری به کارم نداشته باشه ... اما متاسفانه مگه اطرافیان میزارن .

منظورم خواهرهای محترمه هستند آخر هفته برنامه شمال گذاشتند و با اینکه دو هفته مقاومت کردم که من همراهشون نرم اما نشد که نشد. آخرسر گفتم بابا میام فقط دست از سرم بردارید. غیر از فضیه ماه رمضون یکی از دلایلی که خیلی مایل به رفتن این سفر نیستم زیاد بودن تعداد خانواده هاست ... کلا بودن با جمع رو دوست دارم و مسافرت های جمعی رو ترجیح میدم به مسافرتهای دو یا سه نفره خودمون ولی وقتی تعداد همسفر ها دیگه خیلی زیاد میشه اون وقت اظهارنظر ها هم زیاد میشن و سلیقه ها هم متفاوت و یه مقدار هدایت کردن جمع سخت میشه. مخصوصا اینکه یکی دو تا آدم نخاله هم توی جمع باشن و فقط بخوان نظر خودشون رو به بقیه تحمیل کنن. من خودم معمولا توی سفرها تابع جمع هستم و سعی میکنم خیلی روی قضایا حساس نشم تا بهم خوش بگذره اکثر همسفرهامون هم همینجور هستند غیر از اون دو مورد که گفتم ... به نظر شما چه جوری باید با این جور نخاله ها رفتار کرد که هم اونها ناراحت نشن و دلخوری پیش نیاد و هم اینکه به همه خوش بگذره...

 


 
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط : ممول

یه دو هفته ای میشه که من و دخترم درگیر سرماخوردگی وحشتناکی شدیم و هیچ اثری از بهبودی حاصل نیست ... روز به روز هم علائم هردمون بدتر میشه ... دیروز برای دومین بار آوا رو بردم پیش دکترش و گفت آنتی بیوتیکهایی که مصرف کرده نه تنها اثری نداشته تازه عفونت به گوشش هم منتقل شده و گوش درد و گریه های شبانه هم به دردهای قبلیمون اضافه شد. مسعود هم مونده وسط ما دوتا و نمیدونه به کدوممون برسه دلم بهش میسوزه ولی باز خدا رو شکر که اون سالمه و از ما مریضی رو نگرفته.

از این حرفها بگذریم و یه خبر خوب دارم که مسعود یه کار جدیدی رو به تازگی شروع کرده و من دلم خیلی روشنه که میتونه تو کارش موفق بشه ... البته تشویق ها و دلگرمی های من هم براش بی تاثیر نبوده (اینوخودش میگه) فعلا در موردش چیزی نمیگم ولی بعدا براتون تعریف میکنم که قضیه چیه.

تولد وروجک خانوم هم نزدیکه (8 خرداد) امسال هم مثل سال قبل براش یه تولد خانوادگی میگیریم و به همین بسنده میکنیم ... کادو تولد هم براش یه تبلت خریدم ... یعنی مُردم از خجالت از بس که به موبایلها و آی پد و لب تاب دیگران گیر میداد ... یعنی به جای عروسک و اسباب بازی و این چیزها دختر من فقط درگیر تکنولوژیه. حالا نمیدونم کارم درست بوده یا نه که توی دو سالگی حدود یه تومن براش هزینه کردم و تبلت خریدم ولی هرچی بود بخاطر آبروم مجبور شدم این کار رو بکنم. طفلکی مامانم میگه آخه تو این و واسه این بچه خریدی من که بلد نیستم باهاش کار کنم و براش بازی بیارم غافل از اینکه خبر نداره آوا خانوم خودش روشنش میکنه بازی میکنه موسیقی گوش میکنه بعد وقتی که خسته شد خاموش میکنه و میزاره سرجاش. تازه وقتی شارژش هم تموم میشه به مامانم میگه برو شاجر بیار ... شاج ندارهتعجب

 

 


 
سال نو مبارک
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : ممول

 

خدایا
اگر روزی فراموش کردم خدای بزرگی دارم . . .
تو فراموش نکن بنده ی کوچیکی داری . . .
با نوازشی و یا تلنگری آرام وجودت را . . .
همراهیت را . . .
مهربانی و بزرگیت را . . .
برایم یادآوری کن !

 

انشاء ا... سال جدید برای همه دوستان سالی سرشار از سلامتی تندرستی و دل خوش باشه.

 سال نو همگی مبارک


 
← صفحه بعد